خیلی وقت بود که می خواستم بیام بنویسم...اعتراف کنم...!!!

اما کلمات توی ذهنم آشفته بودن...نمیتونستم حرفامو درست بنویسم...ذهنم بدجوری مشغوله...خیلی

 وقته که اینجوری هستم...2 سال گذشت و من هنوز همون جای 2 سال پیشم...داغون، خسته، دلتنگ،

 آشفته....!!!

زمانی که دوستان یا غریبه ها میاند و وبلاگمو میخونن و برام نظر میذارن برداشتشون اینه که یا

 محمد مریضه و یا رفته پیشه خدا که منو تنها گذاشته...هیچ وقت نتونستم انگشتامو روی کیبورد

 حرکت بدم و بنویسم که همه تصوراتتون اشتباه محضه...!!!

همیشه جوری نوشتم که به خودم بقبولونم محمدم رفته پیش خدا...!!!!

نوشتن حقیقت خیلی سخته...گفتن حقیقت سختتر...کنار اومدن با این حقیقت غیرقابل تحمله...!!!

2 ساله که تو فکرم این حقیقت رو انکار کردم...خودموتوجیه کردم...گول زدم...!!!

اما خسته شدم...به خداوندی خدا خستم...کم آوردم...حس میکنم وجودم تیکه تیکه شده...از نقش بازی

 کردن خسته شدم...از خنده های پوچ...دیگه نمیتونم...!!!

درد تنهایی...درد انتظار...درد رفتن محمد....درد از دست دادنش...درد خیانتش...درد پا گذاشتن روی

 حرفاش و قولاش...درد باور کردن عشقش...درد باور کردن دروغاش...درد باختنم...درد شکتن قلبم و

 غرورم...!!!

حالا من موندم و یه دنیا خاطره...یه مشت دروغ...یه چـــــــرای بزرگ...!!!

بزرگترین حـــــــقیقت اینه:

محمد رفت دنبال زندگیش...بدون خبر رفت...یه روزی برام پیام چند جمله ای گذاشت که رفته دنبال

 زندگیش و به منم گفت تو هم برو و من و تو از اول ما نبودیم...!!!

باور نکردم...تا اینکه بعد از 5 ماه انتظار یه روزی زنگ زد و گفت من دیگه مال تو نیستم...مال تو

 نموندم...!!!

اون لحظه من مُُـــُردم...و تا الان هنوز نتونستم روحم و قلبم رو زنده کنم...!!!

هنوز تو بهت و ناباوری به خودم میگم غیرممکنه...اما از این کلمه غیر ممکن هم خسته شدم...!!!

هیچ وقت نفهمیدم چرا بی خبر تنهام گذاشت...شاید فکر میکرد من اینجوری خوشبخت میشم...اما

 میدونست من بدون اون زندگی و خوشبختی رو نمیخوام...

اما حالا میفهمم اون برای خوشبختی خودش رفت...!!!

محمد ِمن ازدواج کرد...خیلی زود...شاید از مشکلاتی که جلوی راهمون بود خسته شده بود...شاید

 نمیتونست بیشتر از این مبارزه کنه...برای همین شاید تصمیم گرفت بره...شاید....!!!

خنجر خیانتش رو کرد تو قلبم...و زخمش روز به روز کهنه تر شد و هنوز دردش برام تازگیه

 2 سال پیش را داره...!!!

اون خیلی راحت من رو فراموش کرد و کسی دیگه رو جایگزین عشق من تو قلبش کرد...قلبی که

 همیشه مدعی بود مال ِ منه و به نام من بود...چه راحت از آن ِ دیگری شد...!!!

2 سال با تنهایی زندگی کردم...با خاطراتمون که برام مثل گنج با ارزش بودن...!!!

من زمین خوردم...جوری که بلند شدنم هنوزم برام سخته...!!!

هیچ وقت نخواستم و نتونستم باور کنم که عشقش و حرفاش دروغ بوده...هنوز حرفاش و چهرش جلو

 چشمامه...مگه میشه همه چیز دروغ بوده باشه...هیچ وقت نخواستم باور کنم...!!

اما حالا میفهمم بقیه درست میگن...محمد بازی رو شروع کرد ولی نتونست تا آخر بازی ادامه بده...!!!

 شبا که میخوام بخوابم خیلی تو فکرم باهاش حرف میزنم...با خدا درد و دل میکنم...!!!

همیشه از خدا خواستم و التماسش کردم که هرگز تا زمانی که زندم نبینمش...چون تاب و تحمل این

 اتفاق رو ندارم...دیگه رمقی برای تحمل این اتفاق ندارم...!!

هیچ وقت نتونستم ببخشمش...همه میگفتن به مرور زمان فراموش میکنی...!!!

اما من نــــتونستم فراموش کنم...!!!

هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر دردآور باشه...!!!

گاهی اوقات دلم میخواد از این کابوس بلند بشم...گاهی چشمامو باز و بسته میکنم...اما افسوس که این

 کابوس وحشتناک برام از هر واقعیتی، زنده تره...!!!

گاهی میشه که دلم میخواد از گذشته با تمام خاطراتش فرار کنم...دلم میخواد گذشته پاک میشد...همه

 چیز... !!!

اما حـــــــــــــــــــــــــــــیف که محمد و عشقش و خاطرات 9 ماه ِ با هم بودنمون شده تمام وجودم...!!!

این آخرین پستیه که تو این وبلاگ میذارم ، به عنوان یادگاری از لحظاتی که محمد رو نداشتم و اینجا

 درد و دل میکردم ، نگهش میدارم...!!

از ته دل براتون دوستای خوبم آرزوی خوشبختی میکنم...همیشه سر سجاده نمازم از خدا خواستم

 کسی به درد من مبتلا نشه...امیدوارم کسی تو عشقش نبازه...و همشه خنده مهمون لباتون و شادی

 مهمون دلاتون باشه...و غصه تو دلای مهربونتون نیاد...

حلال کنین...!!!

خدای مهربونم همیشه پشت و پناهتون باشه...!!!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنــــده خـــدا | 
می‌ترسم.. .
می‌ترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ، 
نه از شب‌های بی‌مهتاب و زوزه‌ی گرگ ،
از آدم‌ها... از آدم‌ها می‌ترسم ...
از آن‌که با من می‌نشیند و برمی‌خیزد ....
از آن‌که هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم می‌گوید ….
از دوست‌نمایان ...
از آن‌که دوست می‌نماید می‌ترسم... .
از همانان‌که ــ به قول فروغ ــ مرا می‌بوسند و طناب دار مرا می‌بافند ...
سال‌هاست که می‌ترسم….
از آدم‌ها می‌ترسم و می‌گریزم به خلوت….
به خلوتِ خالی از چشم...
می‌گریزم و می‌ترسم از چشم‌هایی که خلوتم را می‌پایند …
می‌گویند هر کاری عقوبتی دارد ؛
عقوبت ریختن آبروی دیگران، عقوبت تمسخر، تحقیر و عقوبت شکستن دل ...
تو بگو ... بگو من مبتلای کدام عقوبتم ؟
کاش در زمان پیامبری می‌زیستم ، از ترس‌هایم می‌پرسیدم و از عقوبت‌کشیدنم...
کاش ناگاه از جایی الهامم می‌شد که این درد که می‌کشم از کجاست !
- فکر کن حالا ! حتماً گناهی کرده‌ای، توبه کن از گناهانت!
من فکر می‌کردم با خودم ... من گناه نکرده بودم...
خدای من مثل خدای آنها سخت‌گیر نبود که از من کارهای سخت بخواهد ...
مادرم همیشه می‌گوید : هر چه به ما می‌رسد، هر چه به ما می‌دهند، هرچه که می‌گویند سرنوشت ماست،
همه را یک روزی، یک جایی از ما پرسیده‌اند و بله‌اش را گرفته‌اند.,,
از من هم پرسیده‌اند ؟
یادم نمی‌آید ... !
و این شاید معنی همان تقدیر است که هیچ ‌وقت نفهمیدمش.
......
من می‌ترسم از این همه دروغ ... از تزویر ….
می‌ترسم از متنعّم بی‌درد که نفَس از گرما می‌آورد و لب به نصیحت و شماتت می‌گشاید….
حتی از تو...
راستی ای چشم‌های ناآشنا ! تو که ترس‌هایم را می‌خوانی... تو کیستی؟
کیستی ای چشم‌های پنهان ؟
از تو هم می‌ترسم ….
اما گاهی می‌خواهم به تو بگویم. …
همه‌ی ترس‌هایم را بریزم جلوی دیدگانت تا بخوانی. …
شاید دست‌هایت را گشودی...
شاید به پیامی و کلامی مرا نوازیدی….
ای مخاطب ناآشنا !
شاید دست‌هایت را برایم به سوی آسمان بلند کردی و ستاره‌ای چیدی.. .
ستاره را در کلامی بگذار و برایم بفرست...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنــــده خـــدا | 

خیلی وقتا میشه که با خودم فکر میکنم...به گذشته...به خودم...به تو...!

از این همه چرا تو ذهنم خسته شدم...از این افکار پوچ که مثل خوره وجودمو میخورند خسته شدم...!

با خودم فکر میکنم چرا بعد از این همه مدت هنوز نتونستم بری لحظه ای فراموشت کنم...چرا هنوز

 نتونستم با درد دوریت کنار بیام...چرا چهرت برای لحظه ای از جلوی چشمام دور نمیره...چرا هر جا

 که میرم تو به یادم میای...چرا نتونستم غم از دست دادنتو به باد فراموشی بسپارم...مگه نمیگند زمان

 دوای درد همه مشکلاته حتی مرگ عزیزترین...پس چرا زمان نتونسته دوای درد ِ من بشه...چرا بعد

 از 2 سال هنوز برام تازه ای...خودت...خاطراتمون...عشقمون...!!

چرا نمیخوام و نمیتونم تنهاییمو با کسی دیگه پر کنم...چرا همه رو با تو مقایسه میکنم....چرا وقتی

 رفتی همه چیز رو با خودت نبردی که اینجوری داغون نشم...!!!

محمدم هنوز صدات تو گوشمه...هنوز حتی ثانیه ای از خاطراتمون رو فراموش نکردم....فکر نمیکردم

 از دست دادنت اینقدر سخت باشه...!!!

تابستون داره تموم میشه...الان 2تا تابستون از آخرین تابستونی که با هم بودیم میگذره...تابستون که

 میاد و میره خاطرات ارومیه و پادگان و تمام اون سختیا و لحظات رو با خودش میاره و میبره...!

از وقتی رفتی پاییز رو دوست ندارم...وقتی میاد غم تنهاییو رو با خودش میاره...غم رفتنه تو رو...درد

 از دست دادنه تو رو...پاییز برام بوی جدایی میده...ناخوادآگاه از زمانی که رفتی پاییز که میاد اکثرا

 غمگینم...با اینکه روز تولدم تو پاییزه اما نمیخوام روز تولدم بیاد...کاش میشد روز تولدم رو از

 تقویم پاک کنم... !!!

همیشه هستی...همیشه کنارمی...حست میکنم...اما جسمت رو نمی بینم...بوی تنت ،روحت ، صدات و

 آرامش و عشقی که همیشه بهم ارزونی میکردی، بامنه...همیشه  و همه جا...!!!

محمدم دلتنگم...حتی برای گوشی خاموش کردنت...برای ساکت بودنت....برای خانمم گفتنت...برای

 حرف زدن برات...دیگه کرانچی نمیخورم...سینما نمیتونم برم...دلم میخواد دل سیر برات حرف بزنم و

 تو گوش بدی...اینقدر برات حرف دارم که بگی خانمم بسه دیگه سرم رفت اما میدونم هیچ وقت اینو

 نمیگی...!!

دلتنگتم...دلم میخواد فقط 1 ساعت خدا تو رو پیشم بر میگردوند...فقط 1 ساعت...حاضرم بهاش هر

 چی باشه بدم حتی چند سال از عمرمو...آخی من عمر طولانی بدونه تو میخوام چی کار...!!!

کاش با وجود فرسنگها فاصله می دیدی و میفهمیدی که غم رفتنت داغونم کرد و از پا انداختم...!!

تو که میدونستی خانمیت بدون تو چی میکشه چرا رفتی؟؟!!!

خـــــــــــــــــدایا خواهـش میکنم کمـــکم کـن...!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنــــده خـــدا | 

سلام...

خیلی وقت بود منتظر یه تحول خوب و قشنگ تو زندگیمون بودم...زندگیمون تکراری  شده

 بود...همیشه سر سفره ما 4 نفر بودیم...جمعه یا تعطیلات را فقط ما بودیم...بابایی و مامانی و داداشی

 و من...انگار هممون منتظر یه شخص ثالث بودیم تا تحولی تو زندگیمون بیاره...!!!

آخر هفته این یکنواختی کسلمون می کرد...!!!

تا اینکه خدای مهربون لطفشو شامل حال زندگیه ما کرد...و اون اتفاقی که بیصبرانه منتظرش بودیم

 اتفاق افتاد...داداشم چند وقت بوده که عاشق بوده و حالا تصمیم گرفته بود که با عشقش به وصال

 برسه...همه خوشحال شدیم...حتی بابایی که آدم ساکتیه و هیچ وقت احساسشو بروز نمیده از چشماش

 می شد این خوشحالی رو حس کرد...!!!

25/5/89 روز بزرگی بود هم برای داداشی و هم برای ما...از خوشحالی تو پوست خودمون نمی

 گنجیدیم...و داداشی ازدواج کرد و الان خانواده کوچیک 4 نفری ما شده 5 نفری...!!!

جشن عقدش 23/6/89 بود ...جای همتون خیلی خالی بود...!

چون از دار دنیا من فقط یه داداشی بیشتر ندارم، براش روز جشن عقدش سنگ تموم گذاشتم...روز

 خیلی خوبی بود...خیلی خوش گذشت...همه چیز عالی برگزار شد...و اون روز شد برام جزء یکی از

 روزهای خاطره انگیزم...!!!

خئشحالم از خوشحالیه داداشم....!

خوشحالم از خوشحالیه خانوادم مخصوصا مامانی...!

خوشحالم از این تحول خیلی خوب...!

                                                                                      "ممنونتم خدای مهربونم"

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنــــده خـــدا | 


اين روزها به لحظه اي رسيده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهايم مي خواهم که يادت را از ذهن من

 بشويد... يادت را بشويد تا ديگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فرياد ها را بر سر خود مي کشم چرا مي دانستم که در اين وادي ، عشق و صداقت مدتهاست که پر

 کشيده اند اما با اين همه تمام بدبيني ها و نفرتها را به تاريک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودي ديگر گونه اغاز کردم و تو... چه بي رحمانه اولين تپش هاي عاشقانه قلب مرا در هم

 کوبيدي ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهيت فروختي ، اولين مهمان تنهايي هايم بودي...


روزي را که قايقي ساختيم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به درياي حوادث رهسپارکرديم دستانم از پارو

زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهايم را مرهم شدي و شدي پاروزن قايق تنهايي هايم... به تو تکيه کردم...


هيچ گاه از زخمهاي روحم چيزي نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفي کردم ...

دوست داشتم برق چشمانت را مرهمي کني بر زخمهاي دلم اما لياقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه هاي رفته... به گذشته هاي دور خيره شده بودي ...من تک و تنها پارو مي زدم و

دستهايم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هيچ نگفتم چون زندگي به من اموخته بود

صبورانه بايد جنگيد ...

به من اموخته بود که در سرزميني که تنها اشک ها يخ نبسته اند بايد زندگي کرد...


اما امروز دريافتم که حجمي که در قايق من نشسته بود جز مشتي هيچ چيز ديگري نبود...


و اي کاش زود تر قايقم را سبکتر کرده بودم...

با اين همه... بهترينم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمي کنم...

هيچ کس اين چنين سحر اميز نمي توانست مرا ببرد آنجايي که مردمانش به هيچ دل مي بندند با هيچ زندگي

مي کنند به هيچ اعتقاد دارند و با هيچ مي ميرند!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنــــده خـــدا | 

 

روزي را که رفتي فراموش نخواهم کرد

مرا از تازيانه هاي ساعت هميشه هراسي بوده است ...


از دقايقي که مي گذرند و به چشمان اشکبارم نيشخند مي زنند...


فاصله و جدايي تا اعماق وجودم ريشه کرده ،قلبم ديگر( ق ل ب) شده است ...


مدتهاست که در مسير مشقت باري پاهايم جا مانده است...


مسيراشکهايم هنوز هم بر تن سرد جاده پيداست...


برگ دفترهمچنان خسته از لمس تن سرد قلم و قلم بي رمق از تکرار يک جمله ...


عينک تار در کنار قلم و کاغذها مانده در حسرت ديدار دو چشم


و قهوه ي نيم خورده ي يک فنجان...


گاهي مدادهاي رنگي خيالم در ميان وسعت هزار رنگ واژه ها مي دوند...


و نقاشي مي کنندغم گمشده ي پنهان چشمم را و درازاي اندوهم را...


گاهي مي شکنند...آنها را مي تراشم ...


و خود در دور دستهاي وسيع انديشه ام طرحي مي کشم از سياهي زمان...


طرحي که چشمها ديگر نگران کسي نيستند و پروانه ها براي سوختن شمع بي تابي نمي کنند...


طرحي که قاصدک ها يا کوچ کرده اند يا مرده اند !!!


افسوس شکاف بي وفايي قلبها بزرگتر شده است...


ميان دو بي نهايت در رفت و آمدم...


بي نهايت عشق و بي نهايت جدايي !!!!


اين دست تقدير بود که من در نقطه ايي اسير باشم و او در خطي مستقيم تا بي نهايت حرکت کند...


و در اين ميان دست و پا زدن هاي من در اين پيله ي پست،که چه بي حاصل بود...


امروز من از او دور خواهم شد تا آنجا که از تابش نگاه او در کسي ياچيزي پناه بگيرم ...


و او را براي کساني رها خواهم کرد ...


که روح نگاه هاي او را هرگز در نخواهند يافت...


با دستهايي پر از خداحافظي هاي نيمه کاره کسي زير پوست شهر مي گريد ....


به صداقت يک ديوانه قسم ،عشق چيزي نيست جز سه حرف...


که در آخر هم اين سه حرف مي پوسد در ميان برگهاي دفتر خاطرات ما...


و تنها بغض و سکوت حرف آخر است که ميشود ... يار هميشگي مان ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنــــده خـــدا | 

 

روزي را که رفتي فراموش نخواهم کرد



دلم ابري بود و چشمانم سخت باراني



من با خود انديشيدم؟



انديشيدم که آيا کسي جز تو مي تواند همسفر لحظه لحظه هايم باشد؟



افسوس که تو در فصل برگريزان رفتي تا من



بر گور خاطراتم گريه کنم



خيال نکن که خيالم خالي از ياد توست، نه هرگز !



فقط به حرمت سنگيني غرورم است که سکوت مي کنم و آن قدر بي صدا مي مانم



تا تو درفصل شکفتن براي هميشه بيايي و بماني...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنــــده خـــدا | 

 

یک شب آرام

آسمان پرمهتاب و بی ستاره

یک دل تنگ و این همه دلخوشی . . . !

دراز می کشم

بین ستاره ها دنبالت می گردم

همین جا بودی؛

اما حالا نیستی!

بر می گردم

چشمانم را می بندم

توی رویاهایم را خوب می گردم

همین جا بودی، کنار آن درخت، لب همان رود بزرگ؛

اما باز هم نیستی!

پس کجایی؟!

دلتنگت می شوم

صدایت می کنم

یک نفر پاسخ میدهد؛

 تویی!

صدایت را خوب می شناسم

این تویی!

صدا ازپشت سرم بود

برمی گردم

اما نمی بینمت

بلند می شوم

خوب  ِ خوب نگاه می کنم دور و برم را

دنبال یک جفت " نگاه عاشقم "

پس کجاست؛ " دستانت " را می گویم!

نیستی؛ باز هم خیال مرا به بازی گرفت!

چشم هایم پر ازاشک می شود

باز هم دراز می کشم

" نگاهم " نه تنها جای همیشگیت را، بلکه تمام آسمان را می گردد، روی ماه می ماند، خیره می شود!

با ماه درددل آغاز می کنم

قصه ی بودنت را می گویم و ...

در پایان، داستان نبودنت را!

ماه می خندد

درد دلم را پاسخ می دهد!

صدایش ...

انگار صدای توست صدایش!

بزرگ شده ای  . . .

عاشق شده ای . . .

مهربان شده ای . . .

ماه شده ای امشب...!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنــــده خـــدا | 

 

چه بی هیاهوست این خلوت نهانم

شعله ای بیافروز

تا در تنگناهای تاریک شبهای بی ستاره

تو را به تصویر در آورم

غزلهایم برای توست

چرا که تو قطب زنده غزلهای منی

ومن شکسته بال ترین عاشق چند بیت آخرم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنــــده خـــدا | 

 

و صدایی از دور ...

و صدایی آرام ...

من به مهمانی ِ چشمان ِ اساطیری ِ تو می آیم ...!

***

پرم از نغمه، سرود

پرم از حس غریب لب رود

پرم از حس عجیب

پرم از عطر نجیب یک " سیب "

من پر از احساسم

...

...

آسمان، سقف سرم

ابرها، همسفرم

و به قول سهراب:

"من پر از بال و پرم "

می روم تا برسم

به سرآغاز هبوط

به سرانجام سکوت

هیچ کس مانع ِ رفتن، نتواند که شدن

یک نفر گفت به من

قصه ی خوب " نماندن " ، " رفتن "

او به من گفت که:

" هرکس بنشیند، نرود

ظلمات ِ محض است! "

و من اما پرم از آیینه ...!

پس پر از خواستنم

و پر از خاستنم

چه کسی می خواهد نرسیدن به تو را ؟!!

تا به قول استاد:

" خانه اش ویران باد! "

***

و صدایی نزدیک ...

و صدایی آرام ...

من به مهمانی ِ چشمان ِ «خدا» آمده ام!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنــــده خـــدا | 

 

سلامت میدهم از راه دور

سلامت میدهم با دلی رنجور

تو که دوری از ما فرسنگ فرسنگ

نازنینم دلتنگتم، دلتنگ دلتنگ

دلتنگ اون دو چشم سیاه

دلتنگ اون نگاه گیرا

دلتنگ اون لبهای نازت

دلتنگ اون رازو نیازت

دلتنگ اون نجوای شبونه

دلتنگ اون آغوش گرمت

دلتنگ اون روی پر از شرمت

دلتنگ اون دستای نازت

دلتنگ اون آغوش بازت

دلتنگ اون قلب مهربونت

دلتنگ اون شیرینی زبونت

دلتنگ اون نوازشای نازت

دلتنگ اون آرامش پر از نیازت

دلتنگتم تو این دیار غربت

دلتنگتم ای یار، دلتنگ دلتنگ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنــــده خـــدا | 

 

کاش میتونستم به نبودنت، به نداشتنت و دلتنگیت عادت کنم...

کتش میتونستم باور کنم که برای همیشه رفتی و تنهام گذاشتی...

کاش میتونستم تموم خاطراتمون رو آتیش بزنم و خاکسترش رو تو رودخونه بریزم...

کاش میتونستم از ته دل بخندم...

کاش می تونستم وقتی از تموم جاهایی که با هم رفتیم،بی تفاوت بگذرم...

کاش میتونستم برای چرا به این بزرگی  تو ذهنم،که مثل خوره داره تمام وجودمو میخوره،جوابی پیدا کنم...

کاش یه روزی این غصه از دلم میرفت و فراموش میشد...

کاش خدا چند سال از عمرم رو میگرفت در عوض لحظاتی از با هم بودنمون،رو بهم میداد...

کاش یه روزی همه این کاش ها تموم می شد...

خســــــــــــتـم....!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنــــده خـــدا | 
به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنــــده خـــدا | 

 

گفتی از عشقم حذر کن، چه بد کردم، نکردم

یادمو از سر بدر کن، چه بد کردم، نکردم

روز اول گفته بودی ولی از تو نشنیدم

توی آینه دیروز، کاشکی فردا رو می دیدم

با تو عشق آمد و گم شد، هر چه بود زیر و زبر شد

لحظه ها خالی و خسته، زندگی بیهوده تر شد

گفتی از عشقم حذر کن، چه بد کردم، نکردم

فکر آزار و خطر کن چه بد کردم، نکردم

عشق اولین تو بودی، با تو من عشقُ شناختم

ای تو عشق آخرینم، رفتی و دردُ شناختم

با تو من  عشقُ شناختم، با تو من زندگی ساختم

 از کسی گلایه ای نیست، اگه باختم به تو باختم

گفتی از عشقم حذر کن، چه بد کردم، نکردم

عشقمو از سر بدر کن، چه بد کردم، نکردم

هر کسی پس از تو آمد، خلوت منُ به هم زد

تو رو باز به یادم آورد، وقتی از عاطفه دم زد

هر کسی پس از تو آمد، خلوت منُ به هم زد

سرنوشت من نبوده، سرنوشتی که رقم زد

روز اول گفته بودی ولی از تو نشنیدم

توی آینه دیروز، کاشکی فردا رو می دیدم

با تو عشق آمد و گم شد، هر چه بود زیر و زبر شد

لحظه ها خالی و خسته، زندگی بیهوده تر شد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنــــده خـــدا | 

 

هنوزم یادمه چشمات مثه دریا، پریشون بود

نگاهت شکل ِ رویای ِ غروبی غرق بارون بود

هنوزم یادمه اشکات، مثه طوفان شبنم بود

جهان کوچک ِ دستات، شبیه سرزمینم بود

تو که گفتی خداحافظ ، یه چیزی تو دلم لرزید

تنم، روحم، ترک برداشت...وجودم از درون پاشید

تو می رفتی، من حتی نتونستم بگم برگرد

تو می رفتی و لبخندت، منُ دیوونه تر می کرد

حالا من موندم و یاد ِ نگاه آبی و تنهات

نمیدونی چه قدر سخته" فراموش کردنه چشمات"

 

تو که دنیای من بودی، چرا بی من سفر کردی؟؟؟!!!

 

نمیخوام فکر من باشی، میدونم بر نمیگردی

 

تو که دنیای من بودی، چرا بی من سفر کردی؟؟؟!!!

نمیخوام فکر من باشی، میدونم بر نمیگردی

هنوزم نیستی و شبهنم مثه دستای تو سرده

به هر جا میرسم چشمام، به دنبال تو میگرده

تو که دنیای من بودی، چرا بی من سفر کردی؟؟؟!!!

نمیخوام فکر من باشی، میدونم بر نمیگردی...!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بنــــده خـــدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اینجا حرف میزنم، گاهی بلند گاهی آرام.. اینجا بیشتر از هر جای دیگری میتوانم خودم باشم...!!!

(نمی خواهم خدایم بیکران باشد

نمیخواهم عظیم و قادرو رحمان

نمی خواهم که باشد این چنین آخر

خدا را لمس باید کرد

نگو کفراست

خدارا می توان در باوری جا دادکه در احساس و ایمان غوطه ور باشد

خدا را می توان بوئید

واین احساس شیرینی است

نگو کفر است که

کفر این است که مااز بیکران مهربانیها برای خود

خدایی لامکان وبی نشان سازیم

خدا را در زمین وآسمان جستن ندارد سودی ای آدم

تو باید عاشقی باشی و

گوش بسپاری به بانگ هستی وعالم

که در هر خانه ای آخرخدایی هست

نگو کفر است.....)

خدایا ممنونم که وقتی تنهای تنهای تو بستر اشک خوابم نمی برد،تنها تو با من بودی...!

نوشته های پیشین
89/07/01 - 89/07/30
89/06/01 - 89/06/31
89/05/01 - 89/05/31
89/04/01 - 89/04/31
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/12/01 - 88/12/29
88/11/01 - 88/11/30
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM